تبليغاتX
فصل سرد
و این منم زنی تنها در آستانۀ فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودۀ زمین

از این بالا که نگاه میکنی انگار یکی دستش را آورده کشیده روی زمین و یک مشت خاک برداشته، پخش کرده روی شهر. همه اش غبار است. دیگر از قوطی کبریتها و خیابانها و آدمها خبری نیست. فقط گرد و غبار است که جلوی چشمانت میرقصند و یادآوری ات میکنند آن پایین هیچ خبری نیست. درست مثل همین بالا که همه چیز در هاله ای از ابهام مانده است.
آن قوطی کبریتها، آن چراغهای قرمز سر چهارراه ها و آن گلفروش های آفتاب سوخته، همان قدر حرفی برای گفتن ندارند که تو که فقط یک ناظری، آن هم از این بالا!

+ نوشته شده در  88/08/19ساعت 0:16  توسط سامره | 

سپاه باید پشت مردم باشد اصل مردمند ارتش هم باید پشت مردم باشد ارتش وسپاه باید بگویند جانم فدای مردم اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است اصل مردمند رهبر هم جانش فدای مردم است ما همه برای مردمیم سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند.پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه پس مردم برا ی چی انقلاب کردند                                                                   صحیفه نور جلد سوم پاراگراف 132


دو تا پاهام حالت فلج پیدا کرده. ثانیه های بی خوابی، عکسها، خبرها، کارتون فوتبالیست های کانال یک، صبح و ورزش کانال دو، لذت نقاشی کانال سه، برنامه های طنز کانال استانی، درست وقتی که همه دنیا دارند ایران من رو به تصویر میکشند... باورش سخته ولی من تصویرهایی که امروز (چهارشنبه 13 آّبان) رو به روی چشمان خودم، در میدان هفت تیر دیدم رو نمیتونم حتی یک لحظه هم از جلوی چشمام محو کنم. سپهر که لحظاتی از خودم می پرسیدم که دوباره می بینمش!!! و برگشتش فقط یه معجزه بود ... فریادها... جیغ ها... ش.ع.ا.ر ها... مردمی که در خونه هاشون رو باز گذاشته بودن تا پناه بدن... پاکت های سیگاری که دست به دست میچرخید و دود میشد... من که مثل دیوانه ها بین جمعیت آش و لاش شده میگشتم تا دوستام رو پیدا کنم... باورش سخته ولی این کابوس یک لحظه از جلوی چشمام کنار نمیره...
تا آخر عمرم هیچ وقت اون چند ساعت رو فراموش نمیکنم ... (همه چیز امروز به خیر گذشت امروز خدا بدجوری مدیونمون کرد!!!)

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت 0:42  توسط سامره | 

روزهای عجیبی رو میگذرونم. روزهایی که پر از ازدحام فکر و آدمه. زندگی ام شده درست مثل یک خیابون شلوغ در شلوغترین ساعت روز! اینکه همه، غریبه و آشنا بی توجه به چراغ قرمز و سبز و زرد و نارنجی و مشکی و ... رد میشن. از وسط باغچه ها میپرن. پل عابر پیاده هیچ مفهومی خاصی نداره. خط کشی های سفید هم! بقیه هم دستشون رو گذاشتن روی بوق و درست زیر پنجره یک بیمارستان بوق میزنند...بوق!
اون خلوتی که همیشه دوست داشتم هیچ وقت به دست نیامده. اون کنج عزلتی که باید گاهی توی زندگی هر کسی پیش بیاد. به صورت روتین... یک نقطه مشخص از سال... ولی وقت همین هم نیست. چرا؟ چون امروز تولد این هست، فردا تولد اون یکی هست، پس فردا اون یکی داره میاد ایران، ... این قدر زندگی درگیر جزئیات هست که کل اش فراموش شده! نمیشه که آدمهای زندگی ات رو
Ignore کنی. اون هم اون تعداد انگشت شماری که واقعا دوستشون داری.
وسط همه اینها گاهی یک سری اتفاق هایی هست که شکل ناخن های تیز یک ف.ا.ح.ش.ه از بالا تا پایین چیزی که بهش میگی وجود و پر از علامت سوال هست رو خراش میده. مثلا یک جمله خیلی بی معنی و توهم گونه و پرت زیر یک عکس! با همه اینها که یاد گرفتی بعضی چیزها واقعا مهم نیستند، واقعا ارزش ندارند، واقعا داده های پرت و مسخره ای هستند که قرار نیست حتی توجهت را جلب کنند، ولی گاهی میشود که توی تنهایی آخر شبت. وقتی بالش ات را بغل کردی رفتی رو به روی پنجره ای نشسته ای که جلویش پر از پنجره های دیگر است و قرار نیست از آسمان شب خبری باشد، وقتی نگاهت می افتد به تک تک آدمهایی که توی زردی این پنجره ها به کاری مشغولند، فکر میکنی چند نفر از اینها هستند که با همین تک جمله ها میتوانند روز آدمی دیگر را خراب کنند!
آدمهایی که تو دستشان را برای دوستی گرفته ای ... بالهایت را جمع کرده ای جا داده ای در کیفت و پیاده با هم راه افتاده اید تا به جایی نرسید!


پ.ن: ریحانه: "خانوم معلممون امروز گفت بزرگترین گناه شکستن دل آدمهاست"، تو مدرسه شما فقط گفتن فوق لیسانس و دکترا اگه گرفتین می شین آدم!!!

+ نوشته شده در  88/08/02ساعت 0:35  توسط سامره | 

ای انتظار پس کی به پایان می رسی، و چون به پایان رسی بی تو چگونه توانم زیست؟؟

مدتی است باور کرده ام که این مرد بیرون از زندگی من بوده است، شاید نه خیلی دور اما بیرون از زندگی من. باور دارم که او دیگر وجود ندارد، که جایی بسیار دور از من زندگی می کند، که دیگر هرگز به زیبایی آن روزها نیست، که متعلق به دنیای گذشته است. دنیای روزگار جوانی من، آن هنگام که سرشار از احساسات پر سوز و گداز بودم، زمانی که باور داشتم عشق جاودانی است و هیچ چیز والاتر از عشقی که به او دارم نیست و از این دست حماقت ها.

بیست و شش سال داشتم، کنارش در ماشین نشسته بودم. نمی فهمیدم چرا او آن قدر گریه می کرد. سعی می کردم آرامش کنم. فکر می کردم از نبود من، از ناراحتی من آن قدر غمگین است و می خواهد اندوهش را به من نشان دهد. چند هفته بعد وقتی بر غرورم چون چیزی وقیح پا گذاشتم، ... تلفن زدم ... بالاخره فهمیدم... فهمیدم آن روز که مثل ابر بهار اشک می ریخت داشت بر مرده من گریه می کرد. داشت برای بی رحمی و دل سنگ خودش گریه می کرد.

ماه ها گیج و گنگ بودم و به این در و آن در می خوردم. به هیچ چیز توجهی نداشتم. سرگردان و مبهوت بودم، به این طرف و آن طرف سرک می کشیدم. هرچه حالم بدتر می شد، سرک کشیدنم بیشتر می شد. دختر قانع خوبی بودم ... در همه آن روزهای تهی خود را فریب می دادم. از خواب بر می خواستم و آن قدر کار می کردم تا از حال می رفتم، مثل همیشه خوب غذا می خوردم، با دوستانم بیرون می رفتم و با آنها مثل گذشته به آسودگی می خندیدم .. یعنی تلاش می کردم که اوضاع به همین منوال باشد ... اما کوچکترین ، کوچکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود تا به تمامی بشکنم ...

خودم را گول می زدم، شجاع نبودم، احمق بودم ... چون فکر می کردم او بر می گردد، به راستی فکر می کردم او بر می گردد. هیچ برگشتی در کار نبود. حقیقت این بود که قلب من جمعه شب 2۵ مهر ماه 1387 در کنار خیابان در یک اتومبیل هزار تکه شده بود و من نتوانستم تکه ها را جمع و جور کنم، به این ور و آن ور خوردم، به هر سو پناه بردم، به هر سو که بود ... ماه هایی که پس از آن آمد و رفت هیچ تأثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خود می گفتم:

-          عجیب است ... فکر کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم ...

و به جای اینکه به خود تبریک بگویم از خود می پرسیدم چطور ممکن بوده است، چطور می توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیشتر هزاران تصویری بود که از او بطور مشخص در یاد داشتم .. .همیشه همان تصاویر.

.

.

.

درست است. صبح ها پاهایم را روی زمین می گذارم. غذا می خورم. حمام می کنم. لباس می پوشم و کار می کنم. گاهی با پسرها بیرون می روم ... اما هیچ لطقی ندارد. احساسات من به صفر رسیده است ... دلقک عاشق پیشه تمام عیاری بودم. او را دوست داشتم و از فرط عشق از باقی کارهایم غفلت می کردم. فکر می کنم چون حین دست و پا زدن میان دیگر تردید ها و دودلی ها در دیگر کارهایم موفق نمی شدم، او مرا رها کرد، حتما فکر می کرده با آدمی مثل من آینده بسیار نامطمئنی خواهد داشت. دارم چرند می گویم، او تمامی دلایلش را با بی رحمی تمام در همان روزهای آخر گفت و احساسات مرا خفه کرد ...

وقتی دلت خسته شــد ،

ديگر خنده معنايی ندارد ...

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای !

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن  و رفتن ...


پ.ن: سارا رفت ... جاش خیلی خیلی خالیه ...

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 0:1  توسط سامره | 

رادیوفردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داد و اکنون به سوگ آنان نشسته است.

امیر زمانی‌فر و رزا حسن‌زاده آژیری که با مهین گرجی، همکار دیگرمان، به سفر رفته بودند در بازگشت، دیروز سه‌شنبه، در سانحه‌ رانندگی در نزدیکی پراگ جان باختند. مهین، بدون شور و شر همیشگی، اکنون بر تخت بیمارستان در اغماست.رادیوفردا دو همکار جوان خود را ناگهان از دست داد و اکنون به سوگ آنان نشسته است.


یک چیزی گیر کرده در گلویت. نمیتوانی بگوییش. هی آن را مرور میکنی. از جلوی چشم کلمه های سیاه میگذرند و دوباره سرریز میشوند به حلقت. تا می آیی دهن باز کنی تا بگوییشان باز هم دندانهایت سفت روی هم فشرده میشوند و نیمگذارند کلمات سیاه سرریز کنند بیرون و تو خلاص شوی.
باز کلمه های سیاه برمیگردند بالا و از روی مردمک چشت رد میشوند و انگار راهشان را تا مغزت باز کرده باشند یک صف طولانی میبندند پشت مخچه ات. هنوز اولین کلمه وارد نشده بقیه راهشان را کج میکنند و برمیگردند از چشمانت رد میشوند و دوباره میریزند توی حلقت!
این دندانهای لعنتی را باید خورد کرد در همچین دهانی که حرف زدن نمیگذارند!

باورم نمیشه ... مهین گرجی ... چند بار می خونم ... چند لحظه قبل نغمه زنگ زد و این خبر رو داد ... باورم نشد  ... خودم خوندم ... سایت رادیو فردا رو که بار می کنم ... مهین ...

سال ۷۹ با مهین آشنا شدم، تو روزنامه همکارم بود ... من و نغمه سرویس سینما و اون سرویس ورزشی ... بیشتر از ورزش بانوان می نوشت خودش همیشه می گفت ورزش بینوایان!!! پر از انرژی بود، این انرژی رو تو هیچکس سراغ ندارم ...۱۰ سالی از من بزرگتر بود اما پر از هیجان و امید ... چقدر اون زمان ازش یاد گرفتم ... ساید اون زمان اولین زنی بود که می دیدم اونقدر با اعتماد به نفس برخورد میکنه... بیشتر کشورهای دنیا رو دیده بود و اکثر دوستاش عیر ایرانی بودن و عاشق کارش بود ... اینترنت رو از اون یاد گرفتم و اولین ایمیلم رو اون واسم ساخت ... چقدر امروز به اندازه تمام سالهایی که ندیدمش دلم واسش تنگ شد ... تو رو خدا واسش دعا کنید ...

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 2:17  توسط سامره | 

چند روز است سعی میکنم بنویسم. دستم به نوشتن نمیرود. کلا کلمه ها توی ذهنم شکل نمیگیرند. حوصله ندارم بنویسم شاید چون چیز با ارزشی برای نوشتن وجود ندارد، دیگر... شاید هم نوشتن درباره ذهنیات کنونی ام کار ساده ای نباشد.
بعضی از آدمها رفتنشان مساوی تمام شدن آدمهای دیگر است. مخصوصا وقتی از کل دنیا فقط یکی دو  دوست باقی مانده باشد که بتوانی همه چیزهای خوب زندگی را با همه جنبه های بد و مزخرفش کنار او تجربه کنی. کسی که حاضر باشد مثل تو دیوانگی های تمام نشده اش را تجربه کند. رفتن سارا و ندا برای من مساوی انهدام است. به همین راحتی!
فکر کن دیگر کسی نباشد که نق و نوقت را بشنود. کسی نباشد که با هم فرار کنید بروید گم و گور شوید و حرفهای دری وری بزنید که حتی یک ذره اش هم ارزش شنیدن ندارد. کسی نباشد تا همه مزه های دنیا را با شما امتحان کند. کسی نباشد تا کافه نشینی تان را با او شریک شوید. کسی نباشد که بگوید و شما ساعتها گوش کنید. کسی نباشد که گوش کند و شما با یک رضایت بی حد و حصری زار بزنید! کسی نباشد پایه همه بچه بازی هایتان باشد و یک کلمه نصیحت بیجا نکند. ، کسی نباشد که وقتی همه دنیا بیزارتان کرده بروید سراغش. کسی نباشد ...


برای سارا: ازت متنفرم!!!! ( این رو با همون لحن همیشگی بخوان )

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:10  توسط سامره | 

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلب و می شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه بیداره
نخواب آروم دل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گلوگه تو سینه
آخه بارون که نیست ، رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گلوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق سرد سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته ، گل پرپر
بگو باد ولایت ، پرپرت کرده
دلاور پر کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم
نذاشتن هرجا با همدیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره میکردیم
که فکر شب کلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب ، هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون ، بیا بیرون از این مرداب
نگوی تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صدتا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من ، بیا تا من ، نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره



بخواب ای حسرت صبح گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو پالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو ، کم داره پروانه
لالا لالا دیگه بسه گل لاله


پ.ن۱: وبلاگم امروز سه ساله شد، قبول دارم تو سالی که گذشت اکثر نوشته هام به درد سطل آشغال می خورد ...

پ.ن۲: شهریور پارسال اوایلش رویای خوشبختی برام واقعیت شده بود و روزهای آخرش تبدیل شده بود به طنابی که یه ذره یه ذره خفه ام کرد ... نوشته های شهریور ماه سال گذشته به خوبی اینو نشون می ده!!!

پ.ن۳: همه با هم در راهپیمایی روز قدس شرکت می کنیم!!!

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 0:11  توسط سامره | 
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود
امشب با علی خداحافظی کردیم ... می ره امریکا ... واسه خودم اصلا خوشحال نیستم ... از اان دلم واسش تنگ شده ... یه بار دیگه بالا سره ویرانه خاطراتم نشستم و اشک ریختم ...
+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 1:52  توسط سامره | 

متن زیر اس ام اس هایی است که پیش از انتخابات رد و بدل شد، برای یادآوری خاطرات و همچنین حفظ اونها رو اینجا گذاشتم. اگه کسی میتونه بهش چیزی اضافه کنه کامنت بذاره.


-          وطن یعنی دویدن در پی نان؛ وطن یعنی کمک کردن به لبنان؛ وطن یعنی عرب را چاق کردن؛ معلمهای خود را داغ کردن؛ وطن یعنی رییس جمهور هالو؛ وطن یعنی صف نون و صف شیر؛ وطن یعنی همه درگیر و درگیر؛ وطن یعنی همین آیینه دق؛ وطن یعنی خلایق هر چه لایق

-          از مناظره ها معلوم شد که این سی سال کشتی جمهوری اسلامی به دست دزدان دریایی هدایت می شده ...!!!

-          احمدی نژاد: می گم هاله نور دیدم، می گید عوام فریبی کردی، می گم می خواستند منو بدزدند، می گید دروغ گفتی؛ فردا که فرشته ها برام تو صندوق رای بریزند حتما می گید تقلب کردی!!!

-          در سفر اخیر احمدی نژاد پیرزنی فریاد زد: "اوسکول، اوسکول" احمدی نژاد گفت بایستید ببینم چه کسی مرا با نام کنعانی ام صدا می زند.

-          عمو آمار باف؟ بله، دروغاتو خوب بافتی؟ بله، به ملت انداختی؟ بله، عمو اومده؟ ، چی چی رو برده؟، شرم و حیا، با صدای چی؟، بگم؟ بگم؟

-          هر رای یک آفتابه آب است که بر ر ... احمدی نژاد ریخته می شود!! دست در دست هم ایران را شستشو دهیم!!!

-          رفسنجانی گفت: امام مرد انداختید گردن من، سید احمد مرد باز انداختید گردن من، از حالا بهتون بگم احمدی نژاد سرطان داره!!

-          احمدی نژاد: من با رای مردم نیامده ام که با رای مردم بروم!!!

-          بچه ها این نقشه جغرافیاست، اینکه شکل گربه است ایران ماست، گربه اکنون خیس و باران دیده است، بلکه محمود روی آن ش... است،پس بیا فکری نما بهر نجات تا نر... بیش از این احمد نژاد!!

-          به همت دکتر کردان نامه عذر خواهی تونی بلر منتشر شد:

With hello

From: tony beler

In title: England president

To: president dr ahmadinejad

Our malavanan very mistake that come to your seas. I do ozrkhahi very much from you. Please I & queen bebakhsh. We did ghalat! And eat (golab to youe face) goh! Let this malavanan come home this night of eydi! I am your nokar! Ishallah your time imam do zohor sooner!

-          تورم رو نن جون مهدی فهمید!! این کوتوله نفهمید!!

-          احمدی نژاد و طرفدارانش روزی هزار بار بنویسند: ادب مرد به ز دولت اوست، البته کردان از روی بابا آب داد بنویسه کافیه!!

-          بعد از مناظره در راهرو بیرونی احمدی نپاد باز پرسید: آقای کروبی بالاخره نگفتی 300 میلیون رو چکار کردی؟ کروبی با عصبانیت: دادم مهریه ما...!!!

-          با نزدیک شدن انتخابات هاله زرد رنگی اطراف شلوار احمدی نژاد دیده شد!!

-          احمدی نژاد اعلام کرد بازی فوتبال دیروز را 2-0 بردیم و اسنادش در وزارت خارجه موجود است!!

-          آمارهایی که در مناظره ها دیدید نقاشی هایی بود از محمود 45 ساله از تهران!!

-          به جای باز باران: باز محمود با دروغ های فراوان، می خورد از مال مردم، می پرد بر کول مردم، یادم آید از فلسطین از بلندی های جولان، از دلار نفت ایران، دور می گشتم ز خانه، شرع چون شمشیر بران پاره می کرد مغزها را، حرفهای احمقانه، از رجایی زمانه، بشنو اینک کودک من، مرز و بوم پاک میهن، این رییس جمهور نادان، کرد ویران خاک ایران!!

-          احمدی نژاد (4 سال بعد): آقای خامنه ای من به شما علاقه مندم، نزنید این حرف ها رو، این مدرک اجتهاد شماست، بگم چجوری آیت الله شدی؟؟ بگم؟؟ بگم؟؟

-          شبی که چشم هر عاقل سند بود، یکی قانون جنگل را بلد بود، خرد این سو، ادب این سو، در آن سو خری جو خورده مشغول لگد بود

-          آنان که به حق قافیه را باخته اند، بر پرچم سبز موسوی تاخته اند، ترسند که سبزی صداقت امروز، بر باد دهد هر چه ریا ساخته اند

-          می دونی بازیافت زباله یعنی چی؟؟ یعنی رای مجدد به احمدی نژاد!!

-          رهبری اعلام کرد: در سال اصلاح الگوی مصرف بهترین گزینه همین بی مصرف است!!

-          احمدی نژاد سالها بعد: خدایا من تو رو خیلی دوست دارم اما پرونده یه خانمی اینجا پیش منه به اسم مریم، بگم؟ بگم؟

-          شنبه 23 خرداد بزرگراه شهید احمدی نژاد به دست آیت الله رفسنجانی زده خواهد شد!!!

-          انواع پروژه های اکسل دانشجویی پذیرفته می شود (محمود نمودار!!)

-          مدارک همسرتان را در سطل آشغال نریزید، چون روزی رفتگری آن را پیدا می کند و وقتی رئیس جمهور شد آن را به مردم نشان می دهد

-          خودم ر....، خودم جمعش می کنم!!! ( شعار انتخاباتی محمود احمدی نژاد)

-          احمدی نژاد: وقت مناظره کم بود نتونستم افشا کنم که دختر اقدس خانم و عروس شهین خانم که از حامیان موسوی هستند اون شب توی مراسم حنا بندان دختر همین زینت خانم زن همسایه جاری دختر خالم چی گفتند!!

-          22 خرداد روز پیروزی چیز بر بی همه چیز پیشاپیش مبارکباد!!!

-          احمدی نژاد به موسوی: یادته دو سالت بود تو شلوارت جیش می کردی ؟؟ بگم؟؟ بگم؟؟

-          چنین گفت کورش به محمود مشنگ، که ای چشم و ابرو و کاپشن قشنگ، که از شرم گفتار و کردار تو، جهان بر همه پارسی گشته تنگ

 

 

+ نوشته شده در  88/05/20ساعت 0:47  توسط سامره | 

مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد، اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش کسی گرفتار است، یک دفعه، یه جایی می بیند که دلش ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اما اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه عمر عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچکس حکمتش را نمی داند ... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند، فرار ندارد ...


پ.ن۱: این تمام توجیه من برای تلاش تو در شکستن من بود ... امیدوارم عادلانه قضاوت کرده باشم ...

پ.ن۲: ۲۷ سال تمام ...

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت 1:10  توسط سامره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
باید.....!

ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد.

زمانی که قلب انسانها در انجماد مطلق بی مهری دست و پا میزند

کسی که دوستش داری،روزی به تو پشت خواهد کرد.

خوب بدان!...

دیگر در دلها جایی بنام عشق نیست

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عاشقانه ها
برداشت
امروز من
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان